تبلیغات
طبیبچه

طبیبچه

سه شنبه 18 مرداد 1390

به هر حال...

نویسنده:   


پس از این که بالاخره جمعه گذشته نتایج کنکور 90 هم اعلام شد و از قضا همان روز جمعی از فامیل میهمان افطار ما بودند...مجلس میهمانی بیشتر به مجلس ختم شبیه شده بود

عمه ام در لحظات عرفانی اذان همچون ابر بهار اشک می ریخت و خواهرش (عمه دیگرم) هم مثل همیشه در هر اشک ریزشی ! همراهیش می کرد

زن عمو و دختر عموی کنکوری اش هم ماتم زده در گوشه دیگر سفره نشسته بودند


رتبه های سهمیه منطقه یک

دختر عمو -تجربی 10هزار

پسر عمه -ریاضی 8هزار

پسر خاله -ریاضی 7هزار

چند تا فامیل دورتر هم  12 هزار و نامعلوم و
....

این تکرار هر ساله اوج استرس و فرود افسردگی کنکور تا کی ادامه خواهد داشت ؟! خدا عالمه

من که واقعا هر ساله (که از وقتی کنکور دادم هر سال دسته کم یک کنکوری داشته ایم) پا به پای مادران بچه های کنکوری دلهره و اضطراب را مجددا تجربه می کنم(البته نه به این شوری) و لی هیچ ایده ای راجع به بهبود این روند فرسایشی ندارم
!
چون به نظر می رسد آنقدر کل سیستم مشکل دارد که دست به ابرویش بزنی اصطلاحا چشمش کور خواهد شد
...

در حال حاضر برایم عجیب این است که چرا از بعد ا ز نسل ما در خانواده تلاش و همت بچه های نسل ها بعدی سال به سال رو به افول گذاشته است
...
گرچه شاهد خانه نشینی ها و تلاش های شیانه روزی بچه های کنکوری هستم و تا روند این است خواهم بود
!!!
ولی در این سال منحوس ! همه همین گونه هستند و به نظرم این سوال جایی ندارد که: آخه این که این همه خوند چرا؟
!!

روزی چند صد بار به خواهران دبیرستانی ام گفته ام که از تجربیات خواهرتان در س بگیریدکمیت قطعا با کیفیت پاسخ می دهد
...
حالا فکر می کنم که چه شده که کیفیت در س خواندن بچه هامون نزول کرده؟
!!
مشغولیت های فکری بیشتر
...
نیودن زمینه تخلیه انرژی های نوجوانی

بی خیالی پدر و مادر ها راجع به دغدغه های جدید نسل های جدیدتر
!
زیاد تر شدن آلودگی هوا
!!!
نبودن دود چراغ! یا همون فراهم بودن کلیه امکانات و ناز و نعمت


به هر حال هر چه که هست در سطوح مختلف نیروهای جوان و نوجوان به هدر می روند- به همین راحتی

یکشنبه 15 خرداد 1390

نفوذی-جرم

نویسنده:   

علی رغم اینکه به خانواده محترم گوشزد نموده ایم بارها! که سینما اصلا تفریح دسته جمعی و خانوادگی مناسبی نیست! به چند دلیل:
1. قطعا خواهر 14 ساله من و مادر 40-50ساله و پدر 50 -60 ساله و برادر 21 ساله و... من، با توجه به تفاوت سن و جنس از یک فیلم خوشمان نمی آید
2.آدم با دوستش که بره سینما هم می تونه یه فیلمی بره که احتمال نزدیک بودنش به سلیقه هر دو بیشتره و هم یه روزی میره (مثلا 3 شنبه) که نصف قیمته و به صرفه تر

 حساب کنید ما 5 شنبه شبی به همرا خانواده خودمان  و خاله جان که 3 پسر کنکوری و دوم دبیرستانی و پنجم دبستانی دارد رفتیم فیلم :  جرم  !

همین جا موضعم رو روشن می کنم: خیلی بی خود بود...افتضاح

ما هم گول سیمرغ بلورین و مسعود کیمیایی و ردیف شدن اسم بازیگر ایی مثل نیکی کریمی/حامد بهداد/لعیا زنگنه/ مسعود رایگان/جمشید مشایخی و.... خوردیم
که هر کدوم نهایتا در یک پلان و در حد چنددیالوگ ما را مستفیض نمودند

سیاه و سفید بودن کل فیلم جالب بود و حس دیدن اولین فیلم های تاریخ سینمای ایران رو القا می کرد و لی نه داستان  خاصی داشت و نه هیچ نکته ی جذاب و گیرای دیگری!

احتمالا اوج فیلم همون : می خوام دستمو برات بکنم تو کیسش بود که: شونصد دفعه تو تبلیغ های تلوزیونی نشون داده بود و همون تو تبلیغ دیدنه جذاب تر ه

- به طرز خیلی ساده و ابلهانه ای رضا سرچشمه با شنیدن مکالمه تلفنی مسئول شرکت نفت و قاسم از پشت در به اشتباهش پی می بره

- وسط یه مهمونی میره آدم می کشه ...اونم با چاقو!  و همه مست و ملنگ فقط نگاه می کنن و خانم ها نهایتا می گن :وای وای

- تو اکثر صحنه های خیابون بهو یه پراید از وسط خیابون های دهه50 رد می شه...!!!

-  آخرش که با اتوبوس برو بچ اشرار می افتن دنبالش، دیگه کرکر خندس!

- یک علامت سوال گنده باقی می مونه که تکلیف منو با ابا خانوم(لعیا زنگنه) وملیحه (همسر یکه پرست رضا) و رضا معلوم کنه...

- دیالوگ ها که آخرشه(نصفشو اصلا نمی فهمیدم چی می گن!)

نتیجه اخلاقی اینکه :  با توجه به اینکه برنده سیمرغ بلورین شده ، من به عنوان مخاطب عام شعور یه مخاطب خاص رو ندارم و همون بهتر که از فیلم هایی مثل " جدایی نادر از سیمین" خوشم بیاد!

ولی نظرمو راجع به اینکه تفریح خانوادگی مناسبی نیست پس گرفتم- تو هیچ کدوم از تفریح های دسته جمعی قبلیمون اونقدر نخندیدم که اون شب!- تازه برای روحیه برو بچ کنکوری هم خیلی خوبه هم چین تفریحاتی..

با ربط نوشت:
روز قبلش cdنفوذی رو دیدم ،با اینکه شاید بازیگراش نسبت به جرم خیلی مطرح نیودن ولی بیشتر خوشم اومد
داستان فیلم بالاخره یه نمه گره داشت که حس نکنم شعورم در حد هویج پخته است
و امیر جعفری  هم نسبت به بازی های معمولی که ازش سراغ داریم قشنگ تر بازی کرده بود (البته یه چشمه هاییش هم تو سریال زیر هشت دیده می شد)
داستان فیلم هم به نسبت جرم برای منه نسل 3 و 4 ای که خوب تزویر و ریا رو شناختم قابل در ک تره...

اینجا ایرانه هر چی بیشتر جون بکنی بیشتر میزنن تو سرت ،بیشتر بهت انگ می زنن
اینجا فکر روشنفکر رو می خرن قلم نویسنده رو می خرن....: اینا رو آدم بده فیلم می گه که یعنی حرفهاش کاملا غلطه!



یکشنبه 8 خرداد 1390

پیله

نویسنده:   

دیروز با رفقای دبیرستان جایی جمع شده بودیم...
هر از گاهی چنین برنامه هایی داریم - تا ثیر فوق العاده آن در روحیه آدمی! غیر قابل وصف است- هر کدام از دوستانم در حیطه کاری و زندگی خودشان به نوعی موفق هستن ود یدن موفقیت های شان به من که امید دوباره برای تلاش بیشتر می ده.
عده ای ازدواج کرده وعده ای نکرده ، هر کدام یا مشغول گذراندن ارشد و یا دکترا و یا در تدارک کوچ ادامه تحصیل بودند...

برای من بهترین دوران زندگی و بهترین دوستانم-دوره دبیرستان-بوده است

و بهترین آن سالها پیش دانشگاهی-شاید یه علت عمده این بهترین بودن آن دوران! یک دست بودن مان بوده که باعث شده  همدیگر را راحت تر بپذیریم و علاوه بر این الان می فهمم که چه بی دغدغه و مرفه بی دردی بودیم ما!...بزرگترین دردمان دادن 2 یا 3 امتحان در یک روز بود، نهایتا چپ نگاه کردن مشاور یا معلم بی چاره ای که حقیقتا دشمنی ای با ما نداشت.

گاهی دوستان آن دوران را دوستان دوران معصومیت از دست رفته می نامم،وقتی دور هم جمع می شویم شاید خاطرات آن معصومیت هاست که شیرین خاصی را برایمان تداعی می کند.



توضیح اضافه
!

دیدن دوستان و آشنایان انسان رو از دنیای کوچکی که برای خودش ساخته -و حس می کند آسمان دهان وا کرده و خودش از آن بالا سقوط نموده تا تنهایی به جنگ بدبختی هایش برود-  بیرون می کشد و کمک بزرگی به دست برداشتن از غر های هر روزه می نماید.


صرفه جویی نوشت
!

1-همرا مریض تخت 3 ،می گفت آقای دکتر شما که خودتون بهتر می دونید،این مادر ما دیگه از این وضعیت کما بیرون نمیاد،چه لزومی داره دوباره عکس قفسه سینه و ...این جور چیزا؟!
اینم سوال فلسفیه بالاخره...

2-اوضاع خوبه -مثل همیشه- خدا رو شکر ! و ملالی نیست جز دوری خودش!

دوشنبه 2 خرداد 1390

زن بودن،مسئله این است!

نویسنده:   

عشق یعنی مادر
صبر یعنی یک زن
مهر یعنی دختر
نور یعنی خواهر
هر چه هستی
عشق یا صبر
مهر یا نور

روزت مبارک

زن شکوفه ای است دوست داشتنی
در موقع گل کردن عشق ورزیدنی
در موقع پژمردن پرستیدنی

روز زن مبارک


اینها برخی اس ام اس هایی است که امروز دریافت کردم.

بچه تر که بودم ،آنقدر پر رو بودم که به خدا هم اعتراض کنم که چرا وقتی جمیع خلایق ات را خطاب می کنی مذکر اند؟
فکر می کردم پس خدا خواسته که وقتی مونثی خطاب می شود،این گونه از جمیع خلایق استثنا شود...شرایطش خاص شود...نیاز هایش خاص شود...نگاه به این موجود! خاص شود
و این خاص شدن ،از همان بچگی برایم بار منفی داشت.

بزرگتر می شدم و خاص بودن منفی تر می شد انگار...
خانواده و جامعه ای که در آن رشد می کردم ناخواسته به من می آموخت رقبای اصلیت مرد ها هستند.
اگر پسر عمه ات دوچرخه سواری می کند بدون چرخ کمکی ،و تو نه، لابد به این خاطر است که او پسر است
پس سریعتر چر خ های کمکی را جدا کردم!
شوهر عمه ی معلم ،معدل مرا می پرسید و در کنار معدل پسر عمه وعمو قیاس می کرد
و جالب اینکه پسر عمه و عموها به خاطر کمترین تشویقی در مدرسه چنان حلوا حلوا می شدند که این جانب از شدت حرص و حسد به مرزا نفجار می رسیدم....!


برای کنکو رقبای اصلیم پسر عمه و عمو و...بودند و من تا رتبه کنکورم بهتر از آنها نمی شد به آرامش نمی رسیدم(خدا رحم کرد!)

حتی در دانشگاه، من پزشکی بودم و آنها مهندسی(کاملا بی ربط!) و لی شوهر عمه  ی معلم دست بردار نیود ،همچنان به خیال کودکی هامان معدل هایمان را مقایسه می کرد...آن بندگان خدا هم که جو گیر جو پر هیاهوی دانشگاه شده بودن کم کم حس کردند کم آوده اند در مقابل این دختر ! ومن البته آموخته بودم موفقیت من یعنی این!
در دانشگاه وقتی شاگرد اول کلاسمان که دختر محجوبی بود سوالی می کرد یا جوابی می داد من جای مادرش کیف می کردم!
و وقتی پسری جوابی می داد یا زبانم لال نمره اش از من یا دوست شاگرد اولم بیشتر می شد،خونم به جوش می آمد-البته دستشان درد نکند مجبورم می کردند درس بخوانم!-

دختر بودم و پسروار زندگی می کردم...

از دوستانم متعصبانه دفاع می کردم و قتی پسری احساسات پاکشان را به بازی می گرفت ضمن بد و بیراه گفتن به فرد ذکور مذکور در دلم دختر را نیز به خاطر لوس بازی هایش ! احساسات پاکش !! در حقیقت دختر بودنش مستحق می دانستم که خرد شود!!!!
جامعه به من اینگونه آموخته بود.

آرام آرام با پا گذاشتن به جو بیمارستان ،قسمتی دیگر از جامعه که تو  ی خانم دکتر ، بهیار بودی و پرستار و آن آقای دکتر، خدا
دیگر فرصت کافی در اختیارم نبود که با رفتار های مردانه ظاهر زنانه ام را کم رنگ کنم!
پس مثل همه هم صنفان ! خودم به مصائب زن بودن_با شدت کمتر_ گرفتار شدم
نوع نگاه ها-برخوردها-توقع ها و...مثل این بود که روزی هزار بار از حاشیه امن و ایزوله ای که برای خودت ساخته ای بیرون بکشندت! و خرد وبلکم مشابه خاک شیرت کنند....
و این خرد شدن های هرروزه یعنی تحمل دردهایی که  غالبا فراتر از حد توان است
به تناقض رسیدن هم درد مضاعف دیگری...

تو  ی دختر عمری یاد گرفته ای پا به پای پسران تلاش کنی -درس بخوانی و زندگی کنی
 حالا به خاطر زن بودنت و ویژگی هی  مادی و معنوی زنانه ات باید در گیر حواشی مزخزفی شوی که انگا رهر روز کسی با بلند گو کنار گوشت فریاد می زند: که به من ربطی ندارد تو زنی ،می خواستی پایت را از خانه ات بیرون نگذاری!


چند وقت پیش یک آقای روحانی در برنامه صندلی داغ تلویزیون دعوت شده بود
و انگار مجری چیزی شبیه این پرسید که : بزرگترین دغده شما؟!
بی درنگ جواب داد: زنان
مجری خندید- من هم توقع چنین جوابی نداشتم
ادامه داد: جدی می گم...زنان اساسی ترین ارکان بشریت اند...هر موفقیتی و هر اتفاق خوشایندی -به هر حال زنی مسبب آن بوده
حالا این زن با احساسات خاص ...نیاز های خاص ..و شرایط خاص ...نیاز به توجه وامکانات خاص تری  دارد و در عوض کم ترین بها را در جامعه دریافت می کند .

و من اضافه می کنم: این زن-و به قول آن آقا :این موهبت الهی-هر روز نگاه های هرزه زیادی را تحمل می کند...انگ ناپاک زیادی را می پذیرد...اگر به میل برخی حیوان صفتان رفتار نکند ،توهین وتحقیر های زیادی را به جان می خرد...اگر باب میلشان رفتار کند به پایین آوردن شخصیت اش در حد دستمال کهنه ای که دست به دست می گردد رضایت داده است.

 این زن...دختر خانواده ای است-همسر مردی است-مادر فرزندی است-معلمی است-کارمندی است-مهندسی است- پزشکی است و....
که هیچ مردی به اندازه او این همه نقش متفاوت ندارد

وآن وقت....سهمش -اگر خیلی زیاد باشد-از این زندگی، این است:

روز زن مبارک

یکشنبه 1 خرداد 1390

من نمی اندیشم پس نیستم

نویسنده:   

به نظرتون خوبه که آدم دور و برش شلوغ باشه
روزی هزار تا کار جورواجور داشته باشه و با کلی آدم سر و کله بزنه؟

یا بهتره آدم تنها باشه...احتمالا فرصت بیشتری برای دقیق شدن رو اتفاقات و مسائل روزمره داشته باشه
روی دیگه سکه هم هست البته...که داشتن وقت اضافی زیادی! نا خود آگاه آدم رو دچار وسواس فکری می کنه
یعنی اونقدر درگیر اتفاقات جزئی و روزمره می شی که به مرز جنون می رسیه

قطعا یه شرایط متعادل بهتره

ولی خیلی اوقات پیش میاد که آدم اونقدر دورو برش شلوغه و تو این شلوغی مجبوره عمل کنه و عکس العمل ببینه
حرف بشنوه و حرف بزنه که مجال فکر کردن رو از خودش می گیره

زمانی که فرصت فکر کردن داشتم همیشه می گفتم اگر همه یه لحظه قبل هر عملی فکر کنیم خیلی کارها رو نمی کنیم
از اون طرف آخر شب قبل از خواب هم وقتی بشینیم منصفانه فکر کنیم که اون روز بهمون چی گذشت
چی گفتیم  وچی شنیدیم
چقدر پشت سر این و اون صفحه گذاشتیم
چقدر و چرا!گاهی زیر آبمون زده شد
فرداش عملکرد بهتری خواهیم داشت

اگه با یک جمله شعاری بخوام این پست رو تموم کنم،باید بگم که: بزرگترین درد بشریت فکر نکردنه!

دردی که خودم هم دارم بهش دچار می شم

پس نوشت: دیروز پشت استیشن نشسته بودیم و با دوستم ورزیدنتی سر موضوعی بحث شد و یه چیز خنده داری پیش اومد
همون لحظه یه خانوم همراه مریض اومد که به رزیدنت بگه، دکتری میاد مریض منو ببینه؟
ما که اصلا حواسمون نبود ، فقط رزیدنت گفت: بله خانوم نگران نباشین دکتر مریضتون توبخشه والان میاد
و چند دقیقه بعد یکهو با جیغ و داد همراه حواسمون جمع شد:...
با لحنی نزدیک به گریه می گفت: برای چی به من می خندین....خوب من همین لباسا رو دارم
من سعی کردم براش توضیح بدم که ما اصلا به شما نمی خندیم و همون موقع استاد سر رسید و اوضاع خراب تر شد

از خودم شرمنده شدم -خیلی


یکشنبه 18 اردیبهشت 1390

خاکستر-خاکستری...

نویسنده:   

کاش می شد کودک ماند
سفید و سیاه دیدن آدمها خیلی راحت تر از خاکستری دیدن است
 می توانی خط کشت را بر داری ، راحت بگذاری وسط صفحه سفید دلت ،مداد قرمزت را برداری و خط قرمزی بکشی و خوب ها را از بد ها جدا کنی،خودت هم با افتخار در ردیف خوب ها باقی بمانی

بزرگ شدن خیلی غم بار است ...
سخت است...

اویل همه آنها که خوب بودند بد می شوند ! کمی که گذشت بعضی از این بد ها اندکی خوب می شوند کمی بعد تر همه گاهی خوب می شوند و گاهی بد...

روزی می نشینی که با خودت تصمیم بگیری: حالا که خودم هم مثل همه خاکستری شدم ،بگذار تکلیفم را با خودم وهمه روشن کنم،با لاخره خوب یا بد؟ سفید یا سیاه؟

آن روز خستگی از این همه رفت آمد بین خوب وبد امانت رو بریده و داری نفس های آخر را میکشی...

کودک نیستی، باور کن دنیا خاکستری است!

چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390

مشکل از منه*...

نویسنده:   

چند وقتیه اتفاق های عجیب و غریب می افته...
 
تو کشیک 2 روز پیش ...یکی از پرسنل اورژانس را آوردن...من که رسیدم بالا سرش دیدم همه همکاراش دارن گریه می کنن و یکی از اساتید  لوله تراشه می ذاره...برای اولین بار نیاز به حضور اینترن نیود
نمی فهمیدم چی شده.... از بس همه داغون بودن و به هم ریخته

یواش یواش بین پچ پچ ها شنیدم قرص خورده
به اینترن اورتو گقتم حالا اگه مریض دیشبیه بود که قرص خورده بود، همه داشتن بالا سرش جنگولک بازی در می اوردن
و...(نمونه ای از قضاوت های عجولانه!)

یه کم گذشت ... بالاخره لوله رو تو تراشه گذاشتن- مقاومتش زیاد بود-
از یکی از رزیدنت ها پرسیدم حالا مگه چی خورده ...اسم قرص** رو که گفت .....خشکم زد
حقیقت این بود که : تموم شده یه زندگی دیگه

صبح روز بعد که دوباره کشیک بودم اولین خبری که از یکی از اینترن ها شنیدم این بود که فلانی فوت شد
هزار با بهمون گفتن که اون قرص بی برو برگرد می کشه....اصلا یکی دو تاشو تو اورژانش مسمومین و ICUاش دیده بودم.
ولی نمی دونم چرا تا نگفتن فوت شده فکر می کردم این یکی استثنا هست و زنده می مونه!.....



صبح تو کلاس، اینترن کشیک شب قبل به استاد گله کرد که اونقدر مریض زیاده و کشیک هازیاد تر و تعداد انترن و رزیدنت کم... که عملا آموزش صفره
باز هم موقع احیا در شرایط بحرانی همه دور خودشون می چرخن انگار...
(یکی از مشکلات اساسی بی معنی بودن  "کار جمعیه")

نهایتا که 3 نا مریض از یک سانحه تصادف فوت کرده بودند.


آقای "ع"بهیار اورژانش از معدود افرادیه که با پاکی و صداقت کامل کار می کنه ...حرف زدن عادیش آدمو می خندونه چه برسه که تصمیم بگیره بخندونت.

یه کلاه های توری هست که وقتی زخم سر و پانسمان می کنن ، سر بیمار می ذارن
اورژانس از شلوغی در شرف انفجار بود وقتی می خواست کلا ه رو سر مریضی که تقریبا سرش داغون ولی هوشیاری اش کامل بود بذاره، تور ،رو تا زیر چونش کشید و جای گو شهاش رو پاره کرد ،خیلی جدی برگشت بهش گفت ببین چی ساختم؟!
من و پرستار بالا سرش و همراهاش که مضطرب بودند و خود مریض نا خود آگاه زدیم زیر خنده...



شفاف سازی:

*مادر گرامی عقیده داره : تو وقتی زیادی خسته می شی قاطی می کنی
نوشته بی سر و ته ام رو بذارین به پای قاطی کردنم- و عذر می خوام اگه آشفتگی ها و عصبانیتم رو اینجا خالی می کنم.

**اسم  قرص رو نمی گم چون به اندازه کافی مستقیم و غیر مستقیم تو مر گ آدما مشارکت داشتیم
اگه کسی می خواد واقعا خود کشی کنه خودش بره پیدا کنه...

ختم کلام!  بسه...




شنبه 27 فروردین 1390

تا کی ؟!

نویسنده:   

بس نیست ؟این همه اعتیاد؟!....


این همه نیروی جوانی چه سهل داره به هدر می ره ؟ کو گوش شنوا؟


بس نیت ...این همه بی خیالی ؟!

چرا سنسور های حسیمون از کار افتاده؟....پول کم ؟ خواب کم...نداشتن محل استراحت...
سهمیه بندی شیر کاکائو جهت پزشکان شریف! به عنوان میان وعده...

چی فکر کردن با خودشون؟ نیروی مفت؟ جون مفت؟

اون وقت توقع دارم مرد جوون با درد قلبی بیاد اورژلنس بیمارستان آموزشی ....سنکوپ کنه ....سرش بخوره زمین
بعد کل کادر پرشکی با تعجب نگاه نکنن و نگن : نچ نچ


دختر 1 ساله داره؟خوب داشته باشه ...
ما داریم از زور خستگی می میریم


رزیدنت سال 3 طب معلوم نیست از کجا اومده نمی فهمه التماس صدامو که بابا دستی دستی مریض مرد!


به درک

به درک

به درک

وای که اگه ختم احیا داده بودن ؟ وای که اگه اون سال 3 بی شعور مسئول احیا بود ...
وای که اگه خدا نبود

بسه دیگه بسه


چقدر اون لات عوضی دیشب فحش داد
 
حالم بهم می خوره
انسانیت کیلو چند؟
شرف؟

فقر فساد میاره ...بی غیرتی میاره


چشم مسئولین اسلامی روشن

چشم من پزشک با این همه بی وجدانی روشن

منم یه روز یکی می شم بد تر از اینا؟
به درک

چهارشنبه 17 فروردین 1390

زندگی ادامه دارد...

نویسنده:   

ما بخش هایمان را خیلی با وسواس انتخاب می کنیم...
کی چه بخشی چند تا اینترن خواهد داشت(غالبا اینترن بیشتر = کشیک کمتر یا سبکتر)
چه ماهی تعطیلی بیشتر داره؟(بخش سنگین تر با تعطیلی بیشتر می صرفه!)
چه بخشی به عید می خوره؟!
و....


خلاصه که ما نیز با در نظر گرفتن تمامی جوانب بخش مسمومین رو برای عید انتخاب کردیم...و چه خوب انتخابی کردیم:)

16 تا اینترن با احتساب دو هفته تعطیلات عید به جای 8 کشیک 4 کشیک دادیم و به جای 2نفر 3 و بعضا 4 نفری...
خلاصه که اینها رو گفتم بدونید ، ما کلا در عید 2 کشیک دادیم13   را نیز در بیمارستان بدر نمودیم...در جوار آدمهایی که این روز 13 ای!! ودر اوج زندگی طبیعت دست از فکر خود کشی و پاک کردن صورت مسئله بر نداشته بودن!



با دوستان بحث می کردیم که چه می شود که آدمی به فکر خودکشی می افتد؟!

برخی نظرشان این بود که کسی که خودکشی می کند در پست ترین نقطه ضعف شخصیتی است...و می گفت مثلا!!اگر دختری به خاطر جلب توجه خودکشی کند من که عمرا نمی گیرمش!و کلا ولش می کنم!

برخی می گفتن آدمی که جز بدبختی و نکبت برای خودش، خانواده اش و جامعه اش چیزی نداره همون بهتر خودش رو بکشه و همه رو خلاص کنه!


موضوع اینه که اکثر این آدمها ،با هر انگیزه ای که خودکشی کرده بودن....به هر حال درجات شدیدی از افسردگی رو داشتن...و گاهی که سرمون خلوت تر بود خانواده و همراهان بیمار رو زیر نظر می گرفتم...برخورد هاشون رو با قضیه. ..با اون فرد ...با هم دیگه
عموما هم تو همش یه مشکلی بود

طبیعتا اون فرد و خانواده هاشون رو با خودم و خانواده ام مقایسه می کردم و در اکثر موارد به این فکر می کردم که اگر من هم جای اون آدم بودم ...همون محلی که اون زندگی می کرد زندگی می کردم ...خانواده اون آدم رو داشتم و.....شاید من هم خودکشی می کردم (یعنی نهایتا مثل هزار بار دیگه تو کار خدا می موندم!که چی شد که من جای اون نیستم؟! و شکر که نیستم!!!)

آدم هایی که به اورژانس مسمومین می اومدن چند دسته بودن:
یا واقعا دختر و پسری بودن که از زندگی چیزی نمی دوستن جز اینکه اگه دوسشون باهاشون قهر کرد خود کشی کنن!البته اینها اکثریت نبودن و  بلدهم  بودن یه چیزی بخورن که نمی کشه

 یا آدم هایی بودن که هیچ حرفی نمی زدن ولی توچشماشون می شد خوند که به آخر خط رسیدن ، خیلی هاشون یا کسی رو نداشتن که بهشون کمک کنه یا بلد نبودن کمک بگیرن...و اصولا فکر نمی کردن بشه جور دیگه ای هم مشکلات رو حل کرد!

عده ای هم که متاسفانه هیچ حس همدردی نتونستم با هاشون داشته باشم کسایی بودن که تو حال دادن به خودشون زیاده روی کرده بودن...تریاک زیادی ....شیشه زیادی...الکل* زیادی....

موردی که تو آخرین کشیکم (دیشب )دیدم خانمی بود با فرزند شیر خواره در بغل و پسر 5-6 ساله ای که عین پروانه دور پدرش می چرخید و اشک می ریخت
وپدر مقتدر! یک شیشه 50 سی سی اتانول 96%نوش جان کرده بود و رفته بود در هپروت

مادر در حالی که شیرخوار را تکان می داد تا آرام شود ،محس جان محسن جان از دهانش نمی افتاد و پسرک هم اشک می ریخت که: بابایی بلند شو
رفتم فشار طرف رو بگیرم به پسر بچه و مادرش گفتم بی تابی نکنند و بروند گوشه ای بنشینند...از معدود دفعاتی بود که ترسیدم نتوانم بغض گلویم را فرو دهم!


* جدای از مشکلات مختلف مسمومیت با الکل .... متانول کور می کنه...بی برو برگرد...شما رو به خدا هر چی می خورین اینو نخورین: الان دو تا جوان !یکی کاملا نابینا و یکی نیمه نابینا در بخش مسمومین بستری هستند...

1.پسر نوزده ساله ای داشتیم که یواشکی گفت یه چیزی بهم بده من برم! گفتم نمی تونم! شاکی شد...گفت همتون همین طورین اصلا به حرف مریض گوش نمی دین....خدا حرفتو گوش نده که حرف منو گوش ندادی


2.افسردگی بد دردی است ...بد...خدا نصیب هیچکس نکند.



چهارشنبه 25 اسفند 1389

دقیقه 90

نویسنده:   

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ


این شعر علاوه بر زیبایی و حس نشاط وغمی که بهم می ده ... بهترین خاطرات زندگیم رو از راهنمایی الی بعدش! زنده می کنه


نزدیک عیده و من هم به علت سفری که بعد از دو سال ! در پیشه ... مدتی نیستم


 تو این پست چیزایی که می نویسم خیلی به هم ربطی نداره


اول اینکه: واقعا خوشحال هستم به خاطر همه ی شما دوستای محترم و فهیم مجازی...

می خواستم راجع به تک تک دوستان بنویسم و اینکه چیشون برام تحسین بر انگیزه ولی همون طور که از اسم پست بر میاد دقیقه 90 هستم و دلم نمی خواد هول هولی باشه...در آینده احتمالا این کار رو می کنم...


دوم اینکه: نویسنده "بهار برایم کاموا بیاور" به طور اتفاقی وبلاگ من رو به عوان خواننده کتابش پیدا کرده بود و من هم با وبلاگشون آشنا شدم...تو وبلاگ خودشون یه نقد راجع به کتاب هست که جالبه اگر دوست دارید بخونید اینجا کلیک کنید.


سوم اینکه:آرزوی بهبودی می کنم برای همه بیماران...بودن در محیط بیمارستان خصوصا ایام عید واقعا زجر آوره...چه برسه که درد و رنجی هم آدم رو آزار بده.


چهارم اینکه:امیدوارم همه خصوصا دوستای عزیز وبلاگی تو همه ی لحظات زندگی تون احساس رضایت بکنین...بنظرم این نحوه زندگی نیست که احساس رضایت و بدنبالش شادی رو می سازه بلکه رضایتمندی ماست که یه زندگی شاد رو برامون مهیا می کنه.

امیدوارم به بهانه نوشدن سال نگا ه هامون و فکرامون نو بشه

کینه ها فراموش بشه...رابطه ها ی قدیمی فراموش شده زنده و ارتباطات ! جدیدی ایجاد بشه...

از صمیم قلبم آرزو می کنم دل ها پر از مهر و محبت بشه تا شاید این جوری جایی برای کینه و دل آزردگی باقی نمونه...


پنجم و آخر اینکه:از خدای بزرگ و مهربون می خوام که این سال رو برای همگی مبارک و پر برکت

پر از موفقیت و خبر های خوب قرار بده

صلح و آرامش(این واژه های تکراری نایاب!)رو هر چه سریعتر در جهان فراگیر کنه

خصوصا برای مردم لیبی بحرین تونس مصر و....

ومردم بحران زده ژاپن و جنوب شرق آسیا از این وضعیت اسف بار خارج بشن..


عیدتو ن مبارک .... دلتون شاد






چهارشنبه 18 اسفند 1389

ما هم بله....

نویسنده:   

حالا که همه دارن در زمینه کتاب خوانی حرکات مثبتی از خودشون بروز می دن ما هم تصمیم گرفتیم که بله....یه حرکت جزئی از خودمون نشون بدیم


در زمان کارآموزی ،بخش اورتوپدی که بودیم ،یکی از استادامون* آخرین اسلاید درسش (بعد از مثلا درمان کف پای صاف) یه اسلاید گل و بلبل با یه شعر گذاشته بود
توضیح داد که شعر از نزار قبانی است (شاعر سوریه ای) که اون موقع می گفت ترجمه عاشقانه های در" بندر آبی چشمهایش..."رو تازه دیده و کلی تعریف کرد که چه عشق پاکی به زنش داشته و... یه مقدرا هم راجع به تک بعدی بودن ماها بحث کرد که چرا به جز درس خوندن هیچ کاری نمی کنیم(چون ما هاج و واج نگاهش می کردیم که دل خوش سیری چند؟!) و...

من که کلا از عاشقانه های معاصر خوشم نمی آد چون به نظرم غالبا به توصیف های ناپاک آلوده می شن...برام جذاب نبود که برم دنبالش....

چند وقت پیش به طور اتفاقی حین شخم زدن شهر کتاب ونک اون کتاب رو دیدم، باز کردم یه نگاهی انداختم و خریدمش.

کامل که خوندم گرچه مثل خیلی از شعر های ترجمه شده دیگه به نظرم ظرافت خاصی نداشت ولی جدا، عشق پاک رو سروده بود...برای من از این لحاظ به خوندنش می ارزید.


کتاب دیگه ای که 2-3سال قبل یه مهندس بهم معرفی کرد : "یک" -کوانتوم -عرفان -درمان/نوشته دکتر ناصری

نمی دونم اسم هومیوپاتی براتون آشناست یا نه ولی خیلی مهم نیست چون من اون موقع به کتاب یه عنوان معرفی یه علم جدید درمانی نگاه نکردم و در حال حاضر هم هیچ نظری راجع به هومیو پات ها ندارم.

ولی دید جالبی به زندگی و نهایتا سر منشا بیماری ها دارد.

عقیده دارد همه ما جزئی از کل هستیم و بین تک تک ما با هر جز آفرینش و حتی بین ریزترین ذرات سازنده ما به عنوان سلول ،بین مولکول ها واتم ها شعوری حاکم است ، و بیماری ها هر کدام به نحوی حاصل بر هم خوردن این شعور است ،که سعی کرده با استفاده از قوانین فیزیکی و کوانتومی شرح دهد...

باز هم به عنوان یک نوع دید جالب برای من میارزید که بخونمش.


آخرین کتابی که اخیرا خوندم : "بهار برایم کاموا بیاور" / نوشته خانم مریم حسینیان

یک جور خاصی از داستان است که تا به حال نخونده بودم....به دنبال بیان دغده بشریت یا مفهوم پیچیده و خاصی نیست

ولی از نظر من به عنوان یک خواننده معمولی یک داستان غیر رئال**را در فضای رئال به نحوی بیان کرده که نا خودآگاه تا آخر کتاب می ری .

*اساتید اورتوپدی و رزیدنت هایش که اساسا با استخوان آدمیزاد سر و کار دارند به جدیت و گاها خشونت مشهورند -در آن زمان ما از این همه لطافت استاد کفمان برید

** قضاوت راجع به واقعی بودن داستان به عهده خواننده است، به نظر من می تونست واقعی باشه!



چهارشنبه 11 اسفند 1389

وصیت لقمان حکیم به پسرش نسخه 2011

نویسنده:   

پسرم! گروهی ، اگر احترامشان کنی تو را نادان می دانند و اگر بی محلیشان کنی از گزندشان بی امانی. پس در احترام ،اندازه نگهدار

پسرم! سخت ترین کار عالم محکوم کردن یک احمق است. خون خودت را کثیف نکن- ضمنا چرچیل هیچگونه نسبتی با طایفه ما ندارد. بچه هایش ادعای ارث نکنند.

پسرم! با کسی که شکمش را بیشتر از کتاب هایش دوست دارد ، دوستی مکن

پسرم! دوستانت را با یک لیوان آب خوردن امتحان کن! آب را به دستشان بده تا بنوشند! بعد بگو تا دروغ بگویند! اگر عین آب خوردن دروغ گفتند از آنان بپرهیز…

 پسرم! اگر کسانی از سر نادانی به تو خندیدند ، تو برای شفایشان گریه کن

پسرم! خود را وابسته به هیچ دسته ای مدان. چه، پس فردا تقش درمی آید که آنی که تو می خواستی نیست و حالا خر بیار و معرکه بارکن

پسرم! اگر به ناچار به جریانی متمایل شدی، جایی برای نفس کشیدن خود و رقیبت بگذار. نه او را چنان به زمین بکوب و نه خود را چنان بالاببر. دیرزمانی نیست که جایتان عوض شود

پسرم! در تاکسی با تلفن همراه بلندبلند صحبت نکن

هان ای پسر! اهل هنر را احترام کن. اما مواضع سیاسی ات را با کسی مسنج و کسی را به خاطر مواضعش مرنجان.

پسرم! هیچ گاه دنبال به کرسی نشاندن حرفت مباش و همه جا سر هر صحبتی را بازمکن. بگذار تو را نادان بدانند

پسرم! اگر برای دختر یا پسری پیش تو برای تحقیق آمدند و تو چیزی می دانستی رک و راست بگو. هر آنچه که می دانی. به فکر بدبختی دختر و پسر مردم باش

پسر! اخبار را از منابع مختلف بگیر. جمع بندی اش با خودت. مخاطب دائمی یک رسانه بودن آدم را به حماقت می کشاند

پسرم! پیش از استخدام در اداره های دولتی ، “پاور پوینت” را فرابگیر


پسرم! قطار اندیمشک – تهران زمستانش گرم و جانسوز است و تابستانش سرد و استخوان سوز. لباس مناسب با خودت ببر

پسرم! اساتید را محترم بشمار! اگر توانستی دستشان را ببوس اگر نه ،خود دانی

پسرم! در ضمن ، به هر کسی بی خودی لقب “استاد” عنایت مکن. “استاد” باید خودش بیاید، زورکی که نیست

پسرم! اگر آلبوم های موسیقی دل آواز و هرمس و آوای شیدا گرانتر از چهار هزارتومان شد ، دیگر نخر. با این حال نصیحت قبل از قبلی را آویزه گوش کن

پسرم! اقل کم! ماهی یک بار آژانس شیشه ای را ببین.

پسرم! اگر توانستی استخدام شوی، در اداره با دو کس رفیق شو آنچنان که دانی.
آبدارچی و یکی از بچه های حراست. هرکدام باشد توفیری نمی کند.

پسرم! بلوتوث تلفن همراهت را خاموش نگهدار، مگر در مواقع ضروری

فرزندم! هیچ کس تنها نیست.

پسرم! راه تو را می خواند. اما تو باور مکن

پسرم! آنتی ویروس “بیت دیفندر” اوریجینال نصب کن. پول “رجیستر” به میزان ده سال را کنار گذاشته ام. با احتساب تورم جهانی و تحریم و فیلتر و نوسان بازار. مادرت جای آن را می داند

هان ای پسر! اگر کسی گفت اسفندیار ار می شناسی خودت را به نفهمی بزن

پسرم! هر روز از همکارانت در اداره عمیقا خداحافظی کن. کسی نمی داند آیا فردا در همان اداره باشی یا نه. اداره در همان شهر باشد یا نه. شهر در … ولش کن پسرم

پسرم! دانشگاه کسی را آدم نمی کند. علم را از دانشگاه بیاموز ، ادب را از مادرت

پسرم! پیامک های عیدنوروزت را همین الان بفرست

هان ای پسر! خواستی در مملکت خودمان درس بخوانی بخوان. خواستی فرنگ بروی برو. اما اگر ماندی از فرنگ بد نگو ، اگر رفتی از مملکتت

پسرم! گوجه را از نارمک بخر، شنیده ام ارزان است.

پسرم! هیچ گاه از دانشگاه های هاروارد ، ماساچوست و بوستون مدرک نگیر. برایت حرف در میارن. مگه آزاد رودهن چشه؟

پسرم! نامزد انتخابات شدی ، اول یا داماد لُرها شو یا تُرک ها که تو را در انتخابات تنها نگذارند

هان ای پسر! خسته شدی؟ … از ساعت چند داری وصیت می خونی؟ … کی خسته است؟ … خودت نقطه چین ها رو پرکن

پسرم! شماره حساب هدفمندی یارانه ها ، رمزگذاری شده در صندوقچه مرحوم آقابزرگ توی اتاق پشتی است.

پسرم! در فیس بوک عضو شو و این وصیت نامه را برای دوستانی که برمی گزینی یا تو را برمی گزینند “شیر” کن

پسرم! لایک

یکشنبه 24 بهمن 1389

فرصت خوب

نویسنده:   

این رشته پر طمطراق ما اگر آب نداره! اگر نون نداره!...یه چیز خوب داره اونم اینکه تا می تونی آدمهای مختلف رو می بینی ...از زوایای مختلف!

اوایل که در مقطع علوم پایه* بودیم هر به از چند گاهی که فارغ از دغدغه نمره و رقابت های بچگانه درس می خواندم کیف می کردم از این همه ظرافت در خلقتم!

بعد که وارد مقطع بالینی(فیزیوپات**)شدیم ، ایضا در زمان های مشابه...کف ! می کردم از اینکه هر جای بدن را که رویش انگشت بگذاری هزار جور درد و مرض می تواند بگیرد و شکر میکر دم خدا را که هر دو پلکم هماهنگ باهم حر کت می کند ،و کلا شب می خوابم صبح دوباره بیدار می شوم و همه چیز سرجایش است...

حال که اینترن*** شدم...

فرصت خوبی دارم که روی حالات و احوال آدمها دقیق شوم و لحظه به لحظه درس بگیرم

چهره واقعی درد را در مریض های سر طانی که با مورفین زندگی (که نه! ) می کنند می بینم و اینکه هر کدام چگونه با این واقعیت تلخ کنار می آیند - گرچه در فرهنگ ما غالبا به افراد واضح گفته نمی شود -که زندگی شان رو به پایان است .

برخود های بیمار و همراهان بیمار همه منعکس کننده جنبه های مختلفی از شخصیت و حالات  روحی متفاوتی است...که کمتر کسی می توانددر زندگی معمول ببیند.

گرفتن خون شریانی از بیمار کاری دردناک است...اینکه پیرمردی پس از دیدن چهره خواب آلود ، چشمان پف آلودو غرغر آدم که دیر وقت است و الان چه وقت آمدن است... با بیرون کشیدن سوزن ...تشکر می کند و کلی دعا که خدا خیرت دهد(فکر کردم طعنه می زند که دردش گرفته!) جدا آدم را شرمنده می کند.

چقدر غر غر کردیم و تشکر شنیدیم*

چقدر با دو کلمه محترمانه حرف زدن، امین بیماران شدیم  (چه سفره های دلی که برایمان باز نشد)...اصلا خود اتند** شدیم!

چقدر ماه به ماه در بیمارستانهای مختلف گشتیم و در پاویون سنگ صبور دردو دل دوستان جدیدمان شدیم
چقدر خندیدیم و گاهی گریستیم...

چقدر زود گذشت و چه فرصت خوبی بود***و می تواند باشد این...پزشکی!

* علوم پایه: دوره ای که در آن با کار کرد و فعل انفعالات طبیعی در انسان سالم آشنا می شویم
**بالینی(فیزیوپات):دوره ای که در آن با کار کرد و فعل انفعالات غیر طبیعی در انسان بیمار آشنا می شویم
***اینترن: کاروز ،هم درس می خواند ،هم آنچه را که در بالینی خوانده در بیمار می بیند و تشخیص می دهد ،کمی در مان می کند وبسیار بیشتر حمالی!

*گاهی هم غر نزدیم و تشر شنیدیم...
**اتند: استادان ما در پزشکی (دارای تخصص یا فوق تخصص) ...بعد از راند که از اتاق بیماران بیرون می آمدیم گاهی شده،همراه مریض که شب قبل شر ح حالش را گرفتم و چند کلمه ای جواب سوالاتش را دادم ...بدوبدو آمده که دکتر ما که نفمیدیم... حالا نظر شما چیه؟!
***انترنی ما دو سال است : 1سال ماژور (که به سرعت باد گذشت)و 1سال مینور (که سبک تر است وبه سرعت برق می گذرد)...




دوشنبه 18 بهمن 1389

برای وطنم*

نویسنده:   

شوت ! لغت محتر مانه ایست که به من و امثال نسبت داده می شود وقتی با تعجب به دوستان- نخبه وغیر نخبه ای که به هر حال برایشان هزینه شده و می خواهند با ر سفر ببند و بروند- می گوییم پس ایران چی؟ پس ما ایرانی ها چی؟
و نهایتا با شوخی وخنده ختم به خیر می شود!!!

کا ملا به این باور رسیده ام که مشکل از پدران و مادران ماست**....

که بلد نیستیم اظهار نظر کنیم...نقد کنیم ... حتی تحسین و تمجید کنیم و...بزرگ شویم....بدون اینکه دیگری رامسخره و کوچک کنیم.

بلد نیستیم خودمان را ...اندیشه هایمان را ...خانواده مان را ... مردم و هم میهنان را ....آب و خاک مان را باور داشته باشیم به آنها افتخار کنیم.


طبیعی است که:
 پسر خاله 14 -15 ساله من وقتی در جمع های خانوادگی حس می کند آنکه بیشتر بد و بیراه ،  به زمین و زمان ، مجری TVو...اعتقادات هر که دوست ندارد...راننده تاکسی .....فروشنده گران فروش .... رهبر یک ملت ....یک روحانی ....یک پزشک ....یک شهید یا جانباز ...یک عمر زندگی ، می گوید -و همه با حس تحسین یا بدون تحسین دم فرو می بندند ....و چند درجه پایین تر ها که چنان قدرت سخنوری ندارند گا هگاهی به نشانه تایید و اینکه بعله ما هم خیلی می فهمیم سری تکان می دهند-رو شنفکتر است !

 و سعی می کند پای جای پایش بگذارد تا روزی او نیز در زمره روشنفکران خانواده در آید.

پدران و مادران مان به ما می آموزند :کلا ه خودت را محکم نگه دار باد نبرد....بقیه را اگر سیل هم برد اشکالی ندارد!

کسی به ما نیاموخته...استقلال داشتن چه مزه ای دارد ....حفظ این استقلال چه هزینه هایی دارد
کسی به ما نیاموخته ...ما نیز جزو یک ملتیم... و موظفیم برای حفظ استقلال ملتمان  هزینه هایی بپردازیم
کسی به ما نفهماند که ساختن کشوری جنگ زده پس از ویرانی نزدیک به کامل و در حالی که تازه پرچم استقلال و آزادی اش را بر افراشته بود ، هنوز یاری و همت ما و بعد از مارا می طلبد.
گرچه به خوبی یاد گرفتیم آفرین به ژاپن! که بعد انفجار بمب اتم چنین سر پا شد ولی کسی برای ما از کا رو تلاش هدفمند مردمانش چیزی نگفت!
ما به خوبی درس فرا فکنی را آموخته ایم...همه مقصرند...حاکمیت...دولت ...پدر ...مادر...دوست ناباب...

فقر و نداری مادی و فرهنگی مان را بهانه کرده ایم و نفرین نثار انقلاب و رهبرش و گاها پدر . مادرانی می کنیم که مزه تلخ وابستگی را چشیده بودند و انقلاب کردند***

سهمیه های شهدا و جانبازان را در دانشگاه بهانه می کنیم و اهانت نثار آنان می کنیم که با خونشان بهای چنان استحکامی برای ریشه این استقلال پرداختند که حتی اگر ما ونسل ما و بعد ما آبیاری اش که نکردند هیچ! از شاخ و برگش آویزان شدند و گاهی تیشه یه ریشه اش زدند آخ نگوید.

من دوست داشتم یاد بگیرم امام* خمینی ستودنی است ....گرچه معصوم نیست... همین که شجاعت کاشتن   نهال نوپای آزادگی راداشته و  نمی خواسته از حاکمیت بر من وامثال من نان بخورد نیز برای من یکی کافی باشد.

دوست داشتم یاد بگیرم به کشته هایمان باید احترام بگزاریم ، به آنها که جور من وامثال من را کشیدند گرچه من به آنها نگفتم بجگند یا کشته شوند.

یاد بگیرم اعتقادات همه برای خودشان محترم است... گرچه با همه هم عقیده نباشم.

یاد بگیرم آنکه الان رئیس دولت  است ...و می خواهد قدمی بردارد برای مردمم ، به کمک من و تک تک ما احتیاج دارد گرچه من به او رای نداده ام.

و....من و ما، باید هر روز خواستار تغییر باشیم ...گرچه آرمان شهر دست نایافتنی به نظر آید ، ما موظفیم برای داشتننش تلاش کنیم.
تلاش کنیم ....برای هم مهم باشیم ....به هم احترام بگزاریم( که چه سهل از یاد برده ایم ساده ترین گزاره های هم زیستی را ...هم وطن!)

فراموش نکنیم که  کلاهمان را هرچقدرهم محکم نگهداریم که باد نبرد ...سیل اگر بیاید ما را نیز همراه سایرین خواهد برد.


* صرفا برای وطنم...فارغ از همه کمی ها و کاستی ها که من نیز مانند همه می بینم...ولی کاملا معتقدم که: از ماست که بر ماست و این پست فقط برای خودمان است.
**این را نوشتم که بدانید من نیز درس فرا فکنی را به خوبی فرا گرفته ام.
***آنها انقلاب کردند...نهال را بدست با غبانش کاشتن و تا می توانستند از آن محافظت کردن...نه انقلابیون معصوم بودند نه باغبان... نه دولت موقت... نه بنی صدر ....نه هیچکس دیگر ....همه آنها آنچه در بضا عتشان بود را انجام دادند(در ست یا غلط) و نهال را بما سپردندولی رسم نهال داری را نه!
* امام یعنی پیشوا...به رسم احترام.


به امید   ایرانی   آباد    آزاد  و ... مردمانی شاد.




یکشنبه 17 بهمن 1389

*با ما زندگی پس از مرگ را تجربه کنید*

نویسنده:   

امروز به دلیل حضور استاد بر بالین بیمار موفق نشدیم این شعار بیمارستان را عملی کنیم

پس از 20 دقیقه احیا....از استاد بیهوشی اصرار و از استاد خون ما انکار .... جهت ختم عملیات احیا!

با تعویض دستگاه مانیتور و دوبار شوک باز هم به اصرار استاد خون ما....مریض برگشت...چه بر گشتنی!

ریتم سینوسی و تنفس خودبخودی و اشباع اکسیژن 100%!!!

من پیشنهاد می دهم اسم بیمارستان را یه به" پل صراط" تغییر دهیم

و با شعار : با ما زندگی پس از مرگ را تجربه کنید  - یا - بیمار خود را تحویل دهید و جناز ه اش را تحویل بگیرید،(100% تضمینی!)

رونقی صد چندان به بیمارستان دولتی پایتخت بدهیم.

حیف که رئیس بیمارستان از این همه ذکاوت ما محروم ماند



نویسندگان

  • ابر برچسبها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :