دوباره اعزام ...
ساعت 8 شب با یک آقای 60ساله HBS Ag مثبت(هپاتیت) برای دیالیز اورژانس اعزام شدم... مر کز ما امکان دیالیز مریض هپاتیتی رو نداره.
از اون جایی که همه اعزام های من یه ماجرایی داره ...جواب آزمایشی که نشون می داد مریض هپاتیت داره تو پرونده اش نبود! هر طور که بود بعد از 1 ساعت معطلی و رایزنی های طویل و دراز سوپر وایزرها! جواب آزمایش با آژانس فرستاده شد!*
محل این مر کز در جنوب شرق تهران بود و خیلی جالب بود که گر به ها هم برای دیالیز به همین محل مراجعه می کردن و خوب چون دیر وقت شده بود و هوا هم سرد بود پشت یخچال دارو ها هم خوابیدن...
همون شب یه مریض افغانی رو هم آورده بودن ...
من خیلی تصور خوبی از افغانی جماعت ندارم
بهیار ازش پرسید ،اینجا که حتما کار گری می کنی تو کشور خودتم کار می کردی؟!
با لهجه افغانی جواب داد ،کشاورزی
بهیار با تمسخر گفت ...آره دیگه...لابد خشخاش می کاری...اون بیچاره هم جواب داد نه شهر ما اصلا خشخاش پیدا نمی شه...خیار و گوجه **
پرسیدم اومدی که بمونی دیگه...گفت نه! اگه مجبور باشم صد سالم اینجا کار کنم بر می گردم
می گفت اینجا کار گری می کنم و تو جاهایی که صاحب کارم می ده می خوابم...گفتم حالا یعنی کشور خودت اینفدر وضع خرابه که حاضری با این فلاکت زندگی کنی
همراهش که اونم افغانی بود گفت فقط پول نیست ..امنیت نداریم...امنیت نیست
دیالیز پسرک تموم شد و رفتن
گفتم بد بختا عدم امنیت نا شی از نداشتن مجوز اقامت و فلاکت زندگی کار گری براشون در مجموع بهتره...
همراه مریض ما مر غداری داشت...می گفت ما ها هم
کار گر افغانی رو به ایرانی تر جیح می دیم ...بیمه که نمی کنیمشون...دستمزشون 100 الی 200 تومن کمتره
بالا سرشونم که نیستی خیالت راحته که با وجدان کار می کنن.
حس کرد باور نکردم*** ...گفت به خدا دکتر...یه سال وزارت کار فشار آورد ....کار گر ایرانی آوردیم ...800 میلیون ضرر کردیم و دیگم نتونستیم کمر راست کنیم!
1 ساعت از دیالیز مونده بود...تو سالن دیالیز جز من و مریض و همراهش کسی نبود...کتاب خندیدن... رو می خوندم
هر از گاهی سرم رو بلند می کردم و نگاهی به مریضمون که بنده خدا از صبح تا اون موقع تو ادم ریه بود و نفسش بالا نمی اومد می انداختم که کم کم داشت حالش بهتر می شد.
* مر کز دیالیز که فاکس نداشت اگرم داشت مهم نبود فاکس بیمارستان ما خراب بود...با لاخره تا اژانش هست و بیمارستان دولتی و جیب دولت و پول ملت...آدم غمی نداره!
**دقیقا عین این می مونه که از ما ها تو لندن بپرسن مگه شما ها با شتر این ور اونور نمی رین؟!
***ولی من کاملا باور کرده بودم...باید یه دوره کلاس های NLP و زبان بدن شرکت کنم!