تبلیغات
طبیبچه

طبیبچه

یکشنبه 10 بهمن 1389

من و خندیدن بدون لهجه ! (2)

نویسنده:   

دوباره اعزام ...

ساعت 8 شب با یک آقای 60ساله HBS Ag مثبت(هپاتیت) برای دیالیز اورژانس اعزام شدم... مر کز ما امکان دیالیز مریض هپاتیتی رو نداره.

از اون جایی که همه اعزام های من یه ماجرایی داره ...جواب آزمایشی که نشون می داد مریض هپاتیت داره تو پرونده اش نبود! هر طور که بود بعد از 1 ساعت معطلی و رایزنی های طویل و دراز سوپر وایزرها! جواب آزمایش با آژانس فرستاده شد!*

محل این مر کز در جنوب شرق تهران بود و خیلی جالب بود که گر به ها هم برای دیالیز به همین محل مراجعه می کردن و خوب چون دیر وقت شده بود و هوا هم سرد بود پشت یخچال دارو ها هم خوابیدن...

همون شب یه مریض افغانی رو هم آورده بودن ...
من خیلی تصور خوبی از افغانی جماعت ندارم
بهیار ازش پرسید ،اینجا که حتما کار گری  می کنی تو کشور خودتم کار می کردی؟!
با لهجه افغانی جواب داد ،کشاورزی
بهیار با تمسخر گفت ...آره دیگه...لابد خشخاش می کاری...اون بیچاره هم جواب داد نه شهر ما اصلا خشخاش پیدا نمی شه...خیار و گوجه **
پرسیدم اومدی که بمونی دیگه...گفت نه! اگه مجبور باشم صد سالم اینجا کار کنم بر می گردم
می گفت اینجا کار گری می کنم و تو جاهایی که صاحب کارم می ده می خوابم...گفتم حالا یعنی کشور خودت اینفدر وضع خرابه که حاضری با این فلاکت زندگی کنی
همراهش که اونم افغانی بود گفت فقط پول نیست ..امنیت نداریم...امنیت نیست
دیالیز پسرک تموم شد و رفتن
گفتم بد بختا عدم امنیت نا شی از نداشتن مجوز اقامت و فلاکت زندگی کار گری براشون در مجموع بهتره...
همراه مریض ما مر غداری داشت...می گفت ما ها هم کار گر افغانی رو به ایرانی تر جیح می دیم ...بیمه که نمی کنیمشون...دستمزشون 100 الی 200 تومن کمتره بالا سرشونم که نیستی خیالت راحته که با وجدان کار می کنن.
حس کرد باور نکردم*** ...گفت به خدا دکتر...یه سال وزارت کار فشار آورد ....کار گر ایرانی آوردیم ...800 میلیون ضرر کردیم و دیگم نتونستیم کمر راست کنیم!

1 ساعت از دیالیز مونده بود...تو سالن دیالیز جز من و مریض و همراهش کسی نبود...کتاب خندیدن... رو می خوندم
هر از گاهی سرم رو بلند می کردم و نگاهی به مریضمون که بنده خدا از صبح تا اون موقع تو ادم ریه بود و نفسش بالا نمی اومد می انداختم که کم کم داشت حالش بهتر می شد.

* مر کز دیالیز که فاکس نداشت اگرم داشت مهم نبود فاکس بیمارستان ما خراب بود...با لاخره تا اژانش هست و بیمارستان دولتی و جیب دولت و پول ملت...آدم غمی نداره!
**دقیقا عین این می مونه که از ما ها تو لندن بپرسن مگه شما ها با شتر این ور اونور نمی رین؟!
***ولی من کاملا باور کرده بودم...باید یه دوره کلاس های NLP و زبان بدن شرکت کنم!



پنجشنبه 7 بهمن 1389

آدم ها...غم ها...

نویسنده:   

غم بنظرم از آن ستودنی ترین ویژگی های آدمی است

با همه سنگینی اش ...دوست داشتنی است

آدمها غمگینند...خیلی بیشتر از آنچه که من تصور می کردم...چهره تک تک آدمهایی که  در کوچه و خیابان از کنارشان رد می شوم یاحتی پشت چراغ قرمز گاهی  از روی بی حوصلگی نگاهی بهشان می اندازم هر کدام غمی دارد که هیچ کدام شبیه هم نیستند...

وامان از وقتی که آدمی غمش را روی غم هایت نا خواسته آوار کند...

یکشنبه 3 بهمن 1389

من و خندیدن بدون لهجه* ! (1)-ادامه

نویسنده:   

ما همراه بیمار زندانی اعزام شدیم به بیمارستان دارای سرویس نورولوژی...

خانم دکتر رزیدنت پس از کلی تاقچه بالا برای ما که من پذیرش ندادم و چرا بر گه مشاوره نیاوردی و...اینکه کلا من فهمیدم مریض رو انداختین به ما....علی رغم توضیحات من راجع به CTپس از1-2 ساعت اعلام نظر کردند که به طرز عجیبی ضایعه 7روز پیش در CT هفت روز بعد نیست آیا چرا؟!

سال دویی شان هم تشریف آوردند و قرار شد با توجه به عدم حل معما CTجدیدی از مریض گرفته شده و بعلت عدم وجود مشکلات حاد نورولوژیک مریض برگردد به بیمارستان محل اعزام!!!!!!

وما

 ساعت 9 به سرمان گول مالیدند که می روید مریض را می تحویلید و نیم ساعته بر می گردید!

حلا ساعت چند بود؟ 1صبح

من کتاب خندیدن بدون لهجه*  خانم فیروزه جزایری در دست...به خیال اینکه اگر نیم ساعت شد 1ساعت ! حوصله ام سر نرود...روی میز اورژانس ولو شده بودم و رزیدنت ها دل به حالم می سوزاندند ...
 در حالی که آرام آرام به سمت افت سطح هوشیاری می رفتم در کله ام تکرار می شد ...همه چی داغونه من چقدر بدبختم**...

راننده آمبولانس فحش کشان وارد شد که مریض سنگین وزن تخت آمبولانس را شکونده...
و بالاخره CTجدید هم که مغز موجود در آن به مراتب سالم تر از مغز این جانب بود حاضر شد و ما ساعت 2:30برگشتیم...نا گفته نماند که طی این مدت نقش خطیر سیم تلفن را هم به مدد موبایل شخصی و با گزارش لحظه به لحظه ما وقع برای رزیدنت به خوبی ایفا کرده بودیم نتیجه آنکه رزیدنت هم لطف کرده سریعا با بیمارستان مسمومین هما هنگی های لازم جهت انداختن مجدد را بعمل آورده ....پیش از اینکه از آمبولانس پیاده شویم مجددا اعزام شدیم!

مر یض هم که 3 ویال نالوکسان دریافت کرده بود پاک قاطی کرده لنگ لگد می انداخت لخت می شد و می پوشید و گاها رم می کرد و به سمت سربازان بدبخت یورش می برد و ما البته جلو نشسته بودیم و فحش نثار زمین و زمان می نمودیم.

 بیمارستان مسمومین خدا رو شکر مریض را خیلی سریع تحویل گرفتن ...

فقط در پایان ارائه گزارش من از مریض و CT اش رزیدنت طب پرسید: اسم مریض چیه و همزمان به CTدارای ضایعه نگاه می کرد
من هم همان طور که داشتم اسم مریض رو می گفتم به اسمCTنگاه می کردم :ابراهیم رحیمی ! اسمی که هیچ شباهتی به اسم مریض ما نداشت...

پس از اینکه دودستی تو ی سرم کوبیدوم خندیدم از ته دل ....بدون لهجه؟!

ساعت 3:30 در زیر لحاف خزیدیم...همچنان همه چی داغونه من چقدر....

*خندیدن بدون لهجه در این قحطی کتا ب به خواندنش می ارزد...نوشته فیروزه جزایری ایرانی مقیم آمریکا ، که بسیار شیرین است- احتمالا یه پست جدا گانه در آینده خواهم گذاشت

**همه چی ارومه من چقدر خوشحالم (چیزی شبیه یک جوک بی مزه!)

***کلا ما و رزیدنت هایمان از این شا هکار ها کم نداریم

****علی رغم تمام حس های بشر دوستانه ای که سعی کردم در این مدت در خودم تقویت کنم...در این شب بخصوص بسی سوالات فلسفی برایم بوجود آمد: آیا چنین آدمی اصولا ارزش این همه دویدن داشت؟!
که گرچه داشت یا نداشت مهم نبود ...ما به هرحال داشتیم بخوبی abuse می شدیم


شنبه 2 بهمن 1389

من و خندیدن بدون لهجه* ! (1)

نویسنده:   

یک شب سرد زمستانی ،اینترن داخلی در تختش ،زیر پتو چمباتمه زده بود....

و از صمیم قلب آرزو می کرد بیماری به اورژانس مراجه نکند!(چیزی شبیه رویا)

ولی کرد!

به اورژانس رفتم و مشغول اخذ شرح حال از بیمار بودم...که بیمار ی چاق و بلکه بیشتر!را با برانکارد روی تخت کناری غلتاندند...

سربازان همراهش (که دعای آنها نیز اجابت نشده بود)نامه ای از پزشک زندان به دستم دادند که مریض افت پلاکت و کاهش فشار خون و نیزکاهش سطح هوشیاری به علت احتمالی سکته دارد...با عشق !انداختیمش به شما....وما؟!آه ه ه ه ه خدای من


مریض البته افت سطح هوشیاری نداشت! خر و پف می فرمود...صدایش می کردم بیدار می شد جواب سوالم را می گفت و دوباره به خواب می رفت...همچون خرسی در برف زمستانی

رزیدنت محترم که سن و سالی ازشان گذشته بود...از ما پرسیدند این چیه دیگه؟!

من نیز گفتم بیماری زندانی است با نامه فوق و البته در چرت است مردمکهایش سوزنی است و از ناحیه قدامی آرنجش از محل تزریق شخصی! چرک به بیرون می طراود...ازنظر این جانب ایشان مشکلی جز نئشگی شدید و overdoseمخدر ندارد و البته یه سری CT scan مغز که تو یکیش ضایعه هست.

خانم دکتر با همتی غریب با بیمارستانی که سرویس نورولوژی داشت هماهنگی به عمل می آورد که با عشق مریض را بیاندازد به آنها....

پس از اولین تلاش نا موفق عاجزانه پیشنهاد دادم نظرتان راجع به اندکی نالوکسان چیست دسته کم !یه کم بیدار شود و بگوید چش است؟!

موافقت کرد ولی تاکید کرد بیمار مشکل نورولوژیک دارد(با توجه به ct ! حالا شاید یک overdose هم کرده باشد!)

پرستار لطف کرد و یک ویال نالوکسان را شوت نمود در رگ...مریض آژیته شدو...در همین حین رزیدنت هم موفق شد هماهنگی های لازم را جهت انداختن(این امر مقدس ) بعمل آورد...

و ماهمراه زندانی و سربازان اعزام شدیم

این بود شروع تراژدی اول.....

واین داستان ادامه دارد

Marahele tule omre yek zir shalvari dar Esfahan :
Zirshalvari
Shalvarak
Shortak
Short
Damkoni
Dastgire
Dastmal jibi
Gardgir
Nakhe dandoon

پنجشنبه 23 دی 1389

خرد و کلان ...بی مهری ذات ماست!

نویسنده:   

مسئول پاویون بهم می گه : بهش تبریک گفتی؟!(به اینترن قلب اشاره می کنه)

گفتم: چی رو؟(می دونستم قطعا از دیشب تا حالا ازدواج نکرده!)
 
مسئول : امروز بهش خبر دادن دانشجوی نمونه کشوری شده!!!

برق شادی رو می شد تو چشم اینترن قلب دید ...از خوشحالی بغلش کردم!

وا قعا حقش بود ... واقعا

بهش  گفتم چرا خودت نگفتی...چرا به بقیه نگفتی؟!

گفت: آخه می دونی به هر حال خیلی ها وقتی می شنون یه کم ناراحت  می شن(سعی کرد درستش کنه) یعنی از اینکه چرا مثلا ما نشدیم....


ولی حقیقت اینه که : اکثر آدمایی که دیدم بلد نیستن از موفقیت دیگران خوشحال بشن!راست می گفت ،اینکه وقتی  از شدت خوشحالی نمی دونی چی کار کنی و می خوای این خوشحالی رو با بقیه سهیم بشی ....بجاش یه لبخند مصنوعی و از اون ضد حال تر یه تیریک زورکی تحویل بگیری ...تر جیح می دی چیزی نگی!

در عوض وقتی بهش با تمام وجود تبریک گفتم...با خیال راحت همه خوشحالیش رو نشون داد...و کلی باهم گفتیم و خندیدم...

این بمب استعداد تا الان چندین مقاله تو مجلات معتبر خارجی چاپ کرده...اون قدر بی مهری دیده که علی رغم وابستگی شدید به خانواده ... یه جورایی بریده...می خواد قید پزشکی رو بزنه و در بلاد کفر!PHD بخونه....

آرزوش اینه که یه روز نوبل بگیره...

به امید اون روز




پنجشنبه 16 دی 1389

زیر پوست شهر

نویسنده:   

اصولا در گر فتن شر ح حال از بیمارانمان باید از مصرف سیگار ،مواد و الکل سوال کنیم ... چون این سه قلم ! با بیماری های زیادی مر تبط هستند و علاوه براین در پیش گویی بیماری های محتمل در آینده و مهمتر از اون یافتن مشکلاتی که بیمار مطرح نکرده کمک کننده است....

در پاسخ به سوالات فوق ، واکنش ها متفاوت است:
- با عصبانیت : نه...اصلا ...من اهل هیچی نیستم (که 80%این افراد ،کاشف به عمل خواهد آمد که اتفاقا و از قضا اهل همه چی هستند!)

-با خنده: نه...من از بوی دودم حالم بهم می خوره( که غالبا راست می گن و یا اهل هیچی نیستن و یا خودشان اضافه می کنند که فقط گاهی اگه دستمون برسه ! الکل!!)

- معمولی : بله ....سیگار این تعداد پاکت...تریاک ،می خورم یا می کشم یا هر دو!....یا مثلا ....گاهی کراک...و الکل هم یه استکان ....یه لیوان...یه نیزه(شیشه های نیزه ای ...این اصطلاح رو اخیرا یاد گرفتم!)
این دسته سوم اکثریت مریض ها رو تشکیل می دن که طبق قانون دکتر محرمه! عمل می کنند .


ومن می دونستم سیگاری فراوون داریم ولی نه اینقدر...پیر مرد 70 ساله که از 12 سالگی روزی 2-3 پاکت می کشه...
 تریاکی رو هم سر مورنینگ ریپورت* قرار بر این شد که : همه مصرف می کنند مگر اینکه خلافش ثابت بشه...

واز نظر من فاجعه آمیز تربنش ...الکله

در کشور اسلامی ما که ظاهرا مشروب فروشی و ....نداره چه طور داره الکل مصرف می شه!
1.این الکل از کجا میاد؟
2. چجوری وارد می شه؟!
3.انواع وطنی ! کجا ساخته می شه؟
4.از چی ساخته می شه؟
و .....چه اصراری هست که حفظ ظاهر کنیم...بدون توجه به این همه تبعاتی که جواب هر کدوم از سوالات فوق به همراه داره؟

مصر ف کننده های الکل (با توجه به بیمارانی که ما دیدیم) 2 دسته اند : اقشار مرفه و کسانی که به خارج از کشور رفت و آمد دارند ویا به هر حال هزینه بیشتری می پردازن که طبیعتا انواع مر غوب تر ! رو مصر ف می کنند...

و اقشار با سطح فرهنگ پایین که انواع نامرغوب و وطنی رو مصرف می کنند(و این ها در حقیقت مصر ف کنندگان الکل صنعتی هستند!!)

جهت اطلاع ،باید بگم که الکل باعث زخم وخون ریزی معده می شه(بسته به میزان مصرف )در حد مرگ!
و باعث مشکلات و بیماری های کبدی ....ومسائل دیگر!نیز می شود....که این ها در مصرف کنندگان مرغوب و نامرغوب مشتر ک است!
الکل صنعتی که می تواند در جا مسمومیت و حتی مرگ بدهد.

الحمد الله شاید برکت این ظاهر اسلامی این بوده که هنوز مست لایعقل به تورمان نخورده
ولی ....اسلام اگر چیزی را حرام می کند ...حتما ضرر دارد....نه صرفا به خاطر اینکه اگر مست شوید نمی فمید در نماز چه می گویید!

و به عبارتی : بفرما مشروب = بفرما خودکشی (آنی یا بتدریج)

یکشنبه 12 دی 1389

مختار نامه

نویسنده:   

همین الان دوباره تکرار قسمت 14 مختار نامه رو دیدیم

دیگه نتونستم حس تحسینم رو کنترل کنم و در این پست لبریز شد!

از معدود فیلم هایی است که طی 4-5 سال اخیر می بینم و منتظر م جمعه شود تا هنر های کارگردان و بازیگرانش چشمم را به LCD بدوزد....جلوه های ویژه و صحنه های جنگش هم در نوع خود بی نظیر است.

از دید یه مخاطب عام (مثل من)واقعا چنین فیلمی در تاریخ ایران(در حد سن من) بی سابقه است...با همان اطلاعاتی که از لهوف و بر خی سخنرانی ها دارم ...کمتر چیزی خلاف واقع ،و سیر تاریخی داشته ...بازی های بازیگزانش واقعا باور پذیر است...و بزرگترین قدمی است که برای جدا کردن ما ایرانیان از خرافه های رایج در مداحی ها و مرثیه سرایی های دم دستی برداشته شده.

بعلاوه این فرصت را به من مخاطب می دهد که بفهمم چگونه کوفیان پیمان شکستند...عبید الله عجب سیاس کیاسی بوده و چه خوب با نقاب دین و کمک زور ، حکم راند و نوه رسول را کافر و باعث تفرقه مسلمانان جلوه داد....


و چقدر شخصیت عبدالله بن زبیر برایم ملموس است !

گاهی شک می کنم : در روزگار ما گویا با زبان حسین می گوییم و با دل به پسر زبیر اقتدا کرده ایم که آداب ریا را اینقدر خوب می دانیم......

و بی حکمت نیست که گفته اند تاریخ تکرار می شود.

پنجشنبه 9 دی 1389

بصیرت؟!

نویسنده:   

زنده کردن خاطراتی که چندان پر افتخار نیست...

واقعا چه لزومی دارد؟

2:30با سریال های تکراری اش واقعا چه هدفی را دنبال می کند؟

جمعی از اعضای شورای شهر پیشنهاد نامگذاری میدانی به این عنوان را مطرح می کنند و نام مخالفین هم بیان می شود.....!

از هیئات مذهبی دعوت می شود که در مهدیه تجمع کنند!!! وا قعا به چه عنوانی؟!

من موافق به اصطلاح اغتشاشات سال گذشته نبودم ولی جریانات اخیر را نمک روی زخم عده ای پاچیدن! می دانم....



یکشنبه 5 دی 1389

عصبانیت

نویسنده:   

امروز با رزیدنتم یک دعوای حسابی کردم!

نوشتن خلاصه پرونده در این بخش کار اینترن نیست...این رزیدنت ها هم جدیدن واز یه بیمارستان دیگه اومدن...

دیروز پست کشیک و داغون بودم ...با این حال خلاصه ها پرونده رو نوشتم...یکیش موند که خود منشی دلش واسم سوخت  و گفت بذار خود رزیدنت بنویسه...

امروز صبح در جواب سلامم گفت ....تو خلاصه پرونده نمی نویسی؟!
گفتم قانون اینجا اینه و منشی هم اینو گفته_که باورش نشد!! تا از خود منشی پرسید!!!!_اونم که خیلی ضایع شده بود برگشت و به خیال خودش تهدیدم کرد که نمره های شما رو سال یکی ها می دن و من به شما بیشتر از 12نمی دم

در ضمن باید از من اجازه بگیری وقتی می خوای از بخش خارج شی


اونقدر ترسیدم!که بهش گفتم من از هیچ کس اجازه نمی گیرم!!!


بعدش دوباره یه رزیدنت دیگه که خواست ریش سفیدی کنه دعوا بالا گرفت و....این قصه سر دراز دارد

بعد از مدتها،حسابی عصبانی شدم و پشت هم و یه بند جوابشو دادم....اون یکی رزیدنت! کف کرد....هیچ کس عمرا فکر نمی کرد اینترن بچه مثبتی که سرش به کار خودشه یهو اینقدر قاطی کنه

ن .ا ) هنر اینه که آدم بتونه خودش رو در این مواقع بحرانی کنترل کنه وگرنه تا وقتی کسی  کاری به کار آدم نداره ...هیچ کس با خودش که درگیر نیست الکی عصبانی بشه!!

*ماه 10 اینترتی ام و دیگه از این هم کل کل کردن با آدمای مختلف خسته شدم
**اگه رزیدنت بشم قول می دم هیچ گیری به اینترنم ندم.
***ن.ا = نتیجه اخلاقی

پنجشنبه 2 دی 1389

چه شود؟! (با ارادت به همشهری جوان...)

نویسنده:   

به نقل از روزنامه فرهنگ آشتی

سردار نقدی : "4هزار نفر از ... به آغوش جامعه باز گشتند."

الف)اغتشاشگران
ب  )آزادگان
ج   ) بزهکاران
د   )مهاجران







راهنمایی: گزینه الف صحیح است

یا علی!!!

چهارشنبه 1 دی 1389

حال خوب

نویسنده:   

 چند وقت پیش یه کلاسی می رفتم که استادش ته حرفهاش می گفت باید حالت خوب باشه ، یعنی راه کار هایی برای زندگی و روابط آدم ها می گفت و بعد تاکید می کرد که باید جوری با هم رفتار کنین که حالتون خوب باشه...و از این حال خوب مثال های مختلفی هم می زد...
قضیه البته مال یک سال پیشه....

اما از اون موقع تا حالا کلی از خودم پرسیدم : امروز حالم خوب بود؟


تعریفی که استاد از حال خوب داشت که اصلا با حال خوب من همخونی نداشت!اما بنظرم هر آدمی بسته به روحیات خودش حال خوبش برا خودش تعریف می شه

گرچه یه سوال اساسی تری هم همیشه ته ذهنم بوده : اینکه مگه ما آفریده شدیم که یه جوری زندگی کنیم که حالمون خوب باشه؟


سه شنبه 30 آذر 1389

clinical problem case-CPC1

نویسنده:   

سلام
در بین مطالب هر از گاهی یه CASE می ذارم در COMMENT BOX سوال ها و تشخیص ها و درمان هارو بنویسید که اگه بلد بودم سوال ها رو جواب بدم و چیز ایی رو هم که بلد نیستم یاد بگیرم

CC: ضعف و بی حالی

PI:خانم 66ساله با ضعف و بی حالی ار حدود 2 ماه قبل که مدت 1 هفته است تشدید شده بطوری که بیشتر طول روز را خواب آلود می باشد.شبها غالبا بیدار است
هم چنین طی این مدت ادم دست و پا و صورت پف آلود پیدا کرده است
اخیرا رنگ پوست وی زرد شده ولی خارش و تغییر رنگ مدفوع  و ادراررا ذکر نمی کند.

PMH: کله سیستکتومی 3-4 سال قبل/UTIحدود 3-4 ماه قبل و عمل جراحی دست چپ بعلت شکستگی/DMندارد
HTN دارد/IHD گرفتگی دو رگ اصلی در آنژیو قبلی بیمار/

DH:  از 3-4 ماه پیش ژلوفن و بروفن و سفکسیم و کوتری موکسازول (tds) مصرف می کند
tab atenolo 100 mg daily

FH  : منفی

HH: منفی

در معاینه هشیار است وبا صدا کردن بیدار شده و به سوالات به درستی پاسخ می دهد
اسکلرا ایکتریک و   JVPبرجسته است
در ریه کراکل ظریف در قواعد با ارجحیت در ریه چپ دارد
در معاینه قلبی سوفل سیستولیک در کانون میترال دارد
در معاینه شکم چاق است و تندرنس در لمس عمقی در RUQ دارد .SPIDER ANGIOMA ندارد
آسیت واضح ندارد. هپاتو مگالی در حد معاینه قابل قضاوت نیست
در اندام اریتم پالمار ندارد .نبض ها پر و قرینه قابل لمس است. ادم  گوده گذار 2+ اندام تحتانی دارد. آستریکسی ندارد. بابنسکی و هیپر رفلکسی ندارد.


سوالات
1. ابهامات؟!
2. تشخیص های افتراقی ؟
3.اقدامات اولیه درمانی؟
4. پیشنهاد؟

                          

پنجشنبه 25 آذر 1389

شام غریبان

نویسنده:   

شام غریبان است...

...
...
...

سکوت

نویسندگان

  • ابر برچسبها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :